تبليغاتX
زندگی سرشار از عشق
زندگی سرشار از عشق

 چقدر خواب ببینم که مال من شده ای

شاه بیت غزل های لال من شده ای

چقدر حافظ یلدا نشین  ورق بخورد

تو ناسروده ترین بیت فال من شده ای

کاش ببینم که بعد آن همه بغض

جواب حسرت این چند سال من شده ای

چقدر لکنت شب گریه را مجاب کنم

خدای نکرده مگر بیخیال من شده ای

هنوز نذر شب جمعه های من این است

که اتفاق بیفتد حلال من شده ای

که اتفاق بیفتد کنارتان هستم

برای وسعت پرواز بال من شده ای

میان بغض وتبسم؛میان وحشت وعشق

تو شاعرانه ترین احتمال من شده ای

مرا به دوزخ بیداریم نیازی نیست

عجیب خواب قشنگی ست، مال من شده ای

 

نوشته شده در چهارشنبه 1390/10/28ساعت 19:24 توسط anis| |

شنیدم گرمه آغوشت اگه میشه منم جاکن

                                                      خدایاسرده این پایین ازاون بالا تماشا کن

اگه میشه فقط گاهی خودت قلب منو "ها "کن

                                                       خدایا سرده این پایین ببین دستامو میلرزه

دیگه حتی همه دنیا ب این دوری نمی ارزه

                                                        خدایا وقت برگشت یکم بامن مدارا کن

شنیدم گرمه آغوشت اگه میشه منم جاکن.

نوشته شده در پنجشنبه 1390/09/17ساعت 22:55 توسط anis| |

راهبي کنار جاده نشسته بود و با چشمان بسته در حال تفکر بود. ناگهان تمرکزش با صداي گوش خراش يک جنگجوي سامورايي به هم خورد:« پيرمرد، بهشت و جهنم را به من نشان بده!»

راهب به سامورايي نگاهي کرد و لبخندي زد. سامورايي از اين که مي ديد راهب بي توجه به شمشيرش فقط به او لبخند مي زند، برآشفته شد، شمشيرش را بالا برد تا گردن راهب را بزند!

راهب به آرامي گفت:« خشم تو نشانه اي از جهنم است.»

سامورايي با اين حرف آرام شد، نگاهي به چهره راهب انداخت و به او لبخند زد.

آنگاه راهب گفت:« اين هم نشانه بهشت!»

 

نکته ها:

پيامبراکرم(ص)فرمودند:

اهل بهشت را چهار نشانه است؛

روي مليح

زبان فصيح

دست سخي

قلب رحيم

و اهل جهنّم را نيز چهار نشانه است؛

روي عبوس

زبان بدگو

دست بخيل

قلب سخت

نوشته شده در پنجشنبه 1390/07/28ساعت 17:37 توسط anis| |


آورده اند که : در زمان قديم ، پادشاهي بود که غلامان زيادي داشت . روزي از روزها ، يکي از غلامها که از جور و ستم پادشاه به ستوه آمده بود ، شبانه از قصر پادشاه گريخت و در جايي پنهان شد تا دست سپاهيان پادشاه به او نرسد . پادشاه از شنيدن خبر گريختن آن غلام ، بسيار خشمگين شد و دستور داد كه عده اي به جستجوي او بروند و او را بيابند . وزير اعظم پادشاه که از قبل با آن غلام دشمني شخصي داشت ، فرماندهي جستجوگران را برعهده گرفت و مامورهايي را به چهار گوشه شهر فرستاد تا آن غلام را پيدا کنند . وزير مي دانست که اگر آن غلام را پيدا کند ، مي تواند پادشاه را راضي به کشتن او کند . همه مي دانستند که پادشاه قبلا ً تهديد کرده بود که اگر غلامي از خدمت شاه بگريزد ، سزايش مرگ خواهد بود . وزير اعظم از گريختن آن غلام بسيار شادمان و خرسند بود . آن غلام بسيار باهوش بود و بارها در حضور شاه ، مسئله اي را که وزير از حل آن عاجز بود ، حل کرده بود ، درنتيجه وزير در حضور شاه ، تحقير شده بود و غلام سربلند / از اين رو ، وزير کينه آن غلام را به دل گرفته بود و همواره آرزوي مرگ او را داشت . وزير با جستجوي فراوان توانست غلام بيچاره را پيدا کند و با خوشحالي او را نزد پادشاه ببرد . پادشاه که از مدتها پيش از خصومت وزير با آن غلام زيرك خبر داشت ، رو به او کرد و پرسيد : " اي وزير اعظم ! به نظر تو با اين غلام چه بايد بکنيم ؟ او را به خاطر هوشش ببخشيم و يا اينکه به جلاد بگوييم سر را از تنش جدا کند ؟ " وزير با خوشحالي گفت : " جز مرگ چه مجازاتي مي تواند او را به سزاي عمل ننگينش برساند . شما قبلا ً هم غلامها را تهديد کرده ايد که اگر کسي بگريزد ، کشته خواهد شد . اين غلام نابکار با اينکه اين را مي دانست ، گريخت ، پس خودش هم راضي به کشته شدن است . اگر فرمان به کشتن او بدهيد ، غلامان ديگر هم عبرت خواهند گرفت و ديگر هيچ وقت کسي اين کار را تکرار نخواهد کرد ." پادشاه که به خاطر هوش سرشار غلام ، قلبا ً مايل به کشتن او نبود ، بنا به پيشنهاد وزيرش ، اشاره به کشتن غلام كرد . او مي خواست ببيند عکس العمل غلام دربرابر اين فرمان چيست و آيا هوش او به ياريش خواهد آمد يا نه ؟ غلام وقتي فرمان را شنيد ، لبخندي تمسخرآميز بر لب زد و نگاهي عاقل اندر سفيه به وزير انداخت . آنگاه جلو رفت و به پادشاه گفت : " اي پادشاه ! من نمک پرورده شما هستم ، دلم نمي خواهد خون من بي جهت بر گردنتان بيفتد و در آن دنيا ، خداوند شما را مجازات کند که چرا بي گناهي را کشتي ؟ " پادشاه با تعجب پرسيد : " يعني تو بي گناهي ؟ " غلام گفت : " بله ، البته که بي گناهم . شکي در اين نيست ." پادشاه گفت : " چه گناهي بالاتر از فرار از خدمت شاه ؟ " غلام گفت : " آري درست است . اين ، گناه بزرگي است ؛ گناهي نابخشودني . من از نظر شما و اين وزير اعظم گناهکارم ، ولي در پيشگاه خداوند بي گناهم . من کاري نکرده ام که خدا را خوش نيايد . فرار کرده ام که آزادانه زندگي کنم . اين که از نظر خداوند گناه نيست . از طرفي به نظر خودم هم ، بي گناهم . پس اگر مرا بکشيد ، خونم بر گردنتان خواهد افتاد و در آن دنيا بايد پاسخگو باشيد ." پادشاه که متوجه شده بود غلام باهوش نقشه اي در سر دارد ، کوشيد که او را به مسير نقشه اش بکشاند . براي همين گفت : " بسيار خوب ، گيرم که حق با تو باشد . بالاخره من هم حق دارم افراد خاطي را مجازات کنم و از نظر من تو گناهکاري . تو مي دانستي که من گفته ام هرکس فرار کند ، مرگ در انتظارش خواهد بود ؟ " غلام با خونسردي گفت : " آري درست است . من اين را مي دانستم و انتظار هم ندارم که شما به گفته خودتان عمل نکنيد . اين حق شماست ، اما بايد دليلي براي کشتن من داشته باشيد ، دليلي که هم خدا را راضي کند که گناهکارم و هم مرا " / پادشاه با تعجب پرسيد : " دليل منطقي ؟ به نظر تو با چه دليلي مي توانم تو را بکشم و خونت بر گردنم نيفتد ؟ " غلام گفت : " هيچ مشکلي نيست که آسان نشود . اين را بگذاريد برعهده من ، خودم دليل منطقي براي اين کار پيدا مي کنم . دليلي که بهتر از آن نتوان يافت ، دليلي که هرکس را به کشتن من راضي مي کند . " پادشاه با عصبانيتي ظاهري گفت : " اين قدر حاشيه نرو . زود باش بگو چه دليلي مي تواند کشتن تو را حلال کند ؟ "
غلام گفت : " اي پادشاه دانا ! اجازه بده که من اين وزير اعظم شما را بکشم ! " پادشاه با تعجب پرسيد : " وزير اعظم را بکشي ؟ براي چه ؟ " وزير با عصبانيت به غلام نگاه کرد و از شدت عصبانيت لبهايش را گاز گرفت . غلام گفت : " وقتي وزير اعظم شما را بکشم ، قاتل بشمار مي آيم و مستحق کشته شدن خواهم شد . آنگاه مرا به قصاص خون او بکش . " پادشاه خنديد و به وزير گفت : " چه مصلحت مي بيني ؟ " وزير با شرمندگي سر به زير انداخت و گفت : " تا مرا به بلايي بزرگ گرفتار نكرده ، او را براي خدا آزاد کنيد . گناه از من است که با او دشمني کردم و از اين سخن بزرگان غافل بودم که چون تير به سوي دشمن انداختي ، بدان که خود را در تيررس حمله او قرار داده اي .

نوشته شده در سه شنبه 1390/06/29ساعت 15:30 توسط anis| |

نوشته شده در پنجشنبه 1390/06/24ساعت 1:50 توسط anis|

پسر به دختر گفت اگه يه روزي به قلب احتياج داشته باشي اولين نفري هستم كه ميام تا قلبمو با تمام وجودم تقديمت كنم.دختر لبخندي زد و گفت ممنونم.
تا اينكه يك روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نياز فوري به قلب داشت..از پسر خبري نبود..دختر با خودش ميگفت :ميدوني كه من هيچوقت نميذاشتم تو قلبتو به من بدي و به خاطر من خودتو فدا كني..ولي اين بود اون حرفات؟!..حتي براي ديدنم هم نيومدي...شايد من ديگه هيچوقت زنده نباشم.. آرام گريست و ديگر چيزي نفهميد...
چشمانش را باز كرد..دكتر بالاي سرش بود.به دكتر گفت چه اتفاقي افتاده؟دكتر گفت نگران نباشيد پيوند قلبتون با موفقيت انجام شده.شما بايد استراحت كنيد..درضمن اين نامه براي شماست..! دختر نامه رو برداشت.اثري از اسم روي پاكت ديده نميشد. بازش كرد. درون آن چنين نوشته شده بود: سلام عزيزم.الان كه اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري كه قلبمو بهت بدم..پس نيومدم تا بتونم شرط عشق رو به جا بیارم..اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه.(عاشقتم تا بينهايت)
دختر نميتوانست باور كند..اون اين كارو كرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..
آرام اسم پسر را صدا كرد و قطره هاي اشك روي صورتش جاري شد..و به خودش گفت: چرا هيچوقت حرفاشو باور نكردم؟

نوشته شده در جمعه 1390/06/04ساعت 22:26 توسط anis| |

من برنده ام ... چون نجواهایم را به ترانه های ماندگار تبدیل می کنم.

دل آدم ها به اندازه ی حرفهاشون بزرگ نیست ... اما اگه حرفاشون از دل باشه می تونه بزرگترین آدم ها رو بسازه

هميشه واسه گلي خاک گلدون باش که اگه به آسمون هم رسيد يادش باشه ريشش کجاست

آسمان برای گرفتن ماه تله نمی گذارد ، آزادی ماه است که او را پایبند می کند

اگر برگ درخت در پاییز نمی افتاد، جایی برای روئیدن برگ های بهاری پیدا نمی شد.

آن کس که با داشته های خوب خود خوشحال نیست ، با برآورده شدن آرزوهایش نیز خوشحال نخواهد بود.

درازترین سفر با یک گام برداشتن آغاز می شود.

نوشته شده در یکشنبه 1390/05/09ساعت 21:38 توسط anis| |

خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز می گذشت…
فرشته ای ظاهر شد و گفت:چرا این همه وقت صرف این یکی می فرمایید ؟!
خداوند پاسخ داد : دستور کار او را دیده ای :
اوباید بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار کند.
باید دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد .
بوسه ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشیده گرفته و قلب شکسته را درمان کند.
او باید شش جفت دست داشته باشد!!!
فرشته از شنیدن این حرف مبهوت شد.
گفت : شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟!!
خداوند پاسخ داد : فقط دست ها نیستند. مادرها باید سه جفت چشم هم داشته باشند !
یک جفت برای وقتی که از بچه هایش می پرسد که چه کار می کنید، از پشت در بسته هم بتواند ببیندشان.
یک جفت باید پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد !!!
و جفت سوم همین جا روی صورتش است که وقتی به بچه خطاکارش نگاه کند، بتواند بدون کلام به او بگوید او را می فهمد و دوستش دارد ...
فرشته سعی کرد جلوی خدا را بگیرد : این همه کار برای یک روز خیلی زیاد است. باشد فردا تمامش بفرمایید !
خداوند فرمود : نمی شود! چیزی نمانده تا کار خلق این مخلوقی را که این همه به من نزدیک است، تمام کنم. او می تواند هنگام بیماری، خودش را درمان کند، یک خانواده را با یک قرص نان سیر کند و یک بچه پنج ساله را وادار کند دوش بگیرد.
فرشته نزدیک شد و به زن دست زد :اما ای خداوند، او را خیلی نرم آفریدی
بله نرم است، اما او را سخت هم آفریده ام. تصورش را هم نمی توانی بکنی که تا چه حد می تواند تحمل کند و زحمت بکشد فرشته پرسید : فکر هم می تواند بکند ؟
خداوند پاسخ داد : نه تنها فکر می کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد .
فرشته متاثر شد : شما نابغه اید ای خداوند، شما فکر همه چیز را کرده اید، چون زن ها واقعا حیرت انگیزند ...
زن ها قدرتی دارند که همه را متحیر می کند. سختی ها را بهتر تحمل می کنند.
بار زندگی را به دوش می کشند، ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می پراکنند.
وقتی می خواهند جیغ بزنند، با لبخند می زنند.
وقتی می خواهند گریه کنند، آواز می خوانند.
و وقتی عصبانی اند می خندند.
برای آنچه باور دارند می جنگند.
در مقابل بی عدالتی می ایستند.
وقتی مطمئن اند راه حل دیگری وجود دارد، « نه » نمی پذیرند.
بدون کفش نو سر می کنند، که بچه هایشان کفش نو داشته باشند.
بدون قید و شرط دوست می دارند.
وقتی بچه هایشان به موفقیتی دست پیدا می کنند گریه می کنند و وقتی دوستانشان پاداش می گیرند، می خندند.
در مرگ یک دوست، دلشان می شکند.
در غم از دست دادن یکی از اعضای خانواده اندوهگین می شوند، با این حال وقتی می بینند همه از پا افتاده اند، قوی، پابرجا می مانند.
قلب زن است که جهان را به چرخش در می آورد.
می دانند که بغل کردن و بوسیدن می تواند هر دل شکسته ای را التیام بخشد.
آنها شادی و امید به ارمغان می آورند.زن ها چیزهای زیادی برای گفتن و برای بخشیدن دارند.

نوشته شده در پنجشنبه 1390/04/30ساعت 17:36 توسط anis| |

خداوند عشق است
عشقی که بعد از نفوذ به درون ما
نرم می کند ناب می کند تازه می کند بازسازی می کند
و درون آدمی را دگرگون می کند
نیروی اراده انسان را دگرگون نمی کند
زمان انسان را دگرگون نمی کند
عشق دگرگون می کند
زیرا عشق خداوند است
و خداوند عشق

 

نوشته شده در شنبه 1390/04/18ساعت 17:45 توسط anis| |

بچه ها خوشبختی یعنی چی؟اصلا وجود داره یعنی چی

                                                   

نوشته شده در دوشنبه 1390/04/13ساعت 15:39 توسط anis| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ

كدهای جاوا وبلاگ




انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس